می خواهم بنویسم
به نام او
خیلی وقت بود که ننوشته بودم اما این نیاز فراموش شدنی نیست یک مدت حسابی مریض بودم اما شکر خدا از بعد عاشورا به طور چشم گیری بهتر شدم و می خواهم شروع کنم به دوباره نوشتن نمی دونم این چه حسی و چه علاقه ای که ممکن گاها کمرنگ بشه ان هم به دلایل خاص اما فراموش شدنی نیست از وقتی که نوشتن را یاد گرفتم همیشه می نوشتم یادم از همون کلاس اول و دوم برای دیگران نامه می نوشتم خاله ی خوش ذوقی دارم که تمام نامه های ان دوران من جمع کرده دیدنش برام خیلی جذاب و جالب یک زمانی برای خودم درد دل می کنم یک زمانی از شادیهام می نویسم و یک زمانی برای خدا نامه می نویسم بهش می گم که هنوز ته دلم یک شمع کم نور روشن کامل کامل سیاه نشده و اگه کمکم کنه این شمع را به خورشیدی پر نور تبدیل می کنم هر چند که همیشه به خدا دروغ گفتم همیشه بهش قول دادم اما عملی نکردم اما می دونم که بزرگتر و مهربونتر از این حرفاست زمانی که تازه از مکه امده بودم خیلی قشنگ تر می نوشتم همیشه نوشته هام با سلام بر پیامبر با سلام بر رحمت للعالمین شروع میشد و همین طور اشک از چشمام می ریخت و یاد ان روزها برام زنده میشد و پیامبر که مثل پدر دوستش دارم درد دل می کردم از همه دل تنگی ها ........
زمانی از تنهای و سختی هاش می نوشتم و خودم ارام می کردم
زمانی از ترک گناه می نوشتم از اینکه میشه ارام ارام روح را پاک تر کرد میشه همیشه اینقدر زشت و الوده نبود تو جای خودش موثر بود اما این انسان موجود فراموش کاری خیلی دوست دارم دوباره بتونم در مورد ان چیزها بنویسم
و زمانی از تمام تصمیاتم افکارم و..... می نویسم و می نوشتم .....
و می خواهم دوباره فعالانه بنویسم بنویسم از همه حس درونم از همه احساسم از همه تصمیم هام و کارام می خواهم مثل یک خلبان که همیشه مسیر راهش زیر نظر داره خودم و کارام زیر نظر داشته باشم که ذره ای از اهدافم دور نشوم خیلی چیزها و حرها تو ذهنم که بازم می ایم می نویسم
چه حس خوبی نوشتن......
این هم یک مناجات قشنگ که امروز جایی خوندم و عین اش اینجا می گذارم
خدایا !
تورا قسم به عاشقان بی نشانت
تورا قسم به دعای شبانه مجنونان درگاهت
تورا قسم به نیایش سبز سحرخیزانت
تورا قسم به نمازهای عاشقی،
تورا قسم به اشکهای منتظرانت
توراقسم به سجده های پی درپی دوستدارانت
تورا قسم به دلهای پاک و صاف مشتاقانت
توراقسم به هرآنچه زیباست ، تو را قسم به هرآنچه با عظمت تو روان است
تو راقسم به هرآنچه تو دوست میداری
مباد که تنهایمان گذاری ،.. مباد که مارا از درگاهت برانی و به غیر واگذاری
امشب داشتم چند تا داستان کوتاه و قشنگ می خوندم خیلی خوشم امد گفتم بیام و اینجا هم بگذارم
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید
نیاز به نوشتن.....
واقعا نوشتن یک نیاز یک حس نمی دونم چی بگم وقتی مدت زیادی ازش فاصله می گیرم انگاری چیزی گم کرده ام انگاری کم بودی دارم انگار تنهای تنهام نمی دونم چرا این روزها این قدر بهم ریخته ام آشفته ام نمی دونم حتی نمیدونم چرا نمی تونم افکارم جمع کنم همه اش به ریخته ا م دلم می خواهد یک دل سیر بنویسم از خیلی چیزا نمی دونم هر چیزی را هر جایی نمیشه نوشت دیروز کلی برای خودم فکر و تصمیم داشتم که تو دفترم بنویسم اما نشد نصفه موند نتونستم افکارم کامل منتقل کنم اما امشب می خواهم خیلی از ان چیزهایی که تو مغزم می گذره بنویسم...... تاشاید ارام بشوم... تا شاید افکارم جمع شه......
نمی دونم این روزها یک حس غریبی دارم یک نیاز از جنس جدید که نمی دونم باید باهاش چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟ دوست دارم تمام ان هزار تا چیزی که تو مغزم روحم می گذره برای یک ادم خیلی عاقل تر از خودم بگم دوست دارم با یک ادم خیلی فهمیده تر از خودم حرف بزنم درد دل کنم حتی گریه کنم نمی دونم نیاز به راهنمای زیاد دارم تو شرایط خوبی نیستم اصلا گیجم ماتم مبهوتم نمی دونم کاش خدا یک جوری یکی را سر راهم قرا می داد تا می تونستم بهش بگم
بهش بگم که تو چه شرایط سخت و بحرانی هستم بگم تو درونم تو ذهنم چی می گذره؟؟؟ بگم با یک سری عقاید مذهبی و اجتماهی و دینی و عرفی و...... با همه اینها موندم تو تطبیقشون موندم تو همه چیز موندم تو علت معلول همه چیز موندم تو رابطه ام با خدا موندم گیجم قاطی کردم
مثل یک کامپیوتری که هنگ کرده اما ریست نمیشه..... خدایا دکمه ریستم فشار بده خدایا موندم خدایا در مونده ام و جز تو چاره ای ندارم
خدایا چی بگم ؟؟؟ چی بگم که هر چی می کشم از خودم از .........
خدایا به امید فوق خوندن نشستم بس تو خونه و کلی هزینه کردم اما لای این کتاب ها باز نمیشه نمی دونم چرا؟؟؟ اصلا حسش نیست خدایا می دونی که چی می گم خدایا هر چی تو ماه رمضونت قول دادم رشته بودم این چند روزه پنبه شد.....خداا من ازت خجالت می کشم بابات همه چیز بابت هم گناهان بابت همه غفلت ها بابت همه عهد شکنی ها خدایا سال هاست که دارم بهت دروغ می گم سالهاست که می خواهم واقعا ترک گناه کنم خدایا خدایا تو می دونی که چی می گم و چی می خواهم؟؟؟ از بند بند وجود من خبر داری از رگ گردن به من نزدیک تری می دونی می دونی بی قراری های من می دونی ..... می دونی که دوست دارم خوب باشم اما......
خدایا چه قدر خوب که تو دیدنی نیستی یعنی به چشم ماها حداقل دیده نمیشی چون قدرت نگاه کردن به چشمات ندارم باور کن باورم کن قطرات اشکم باور کن گریه هام باور کن خجالت رو تو چشمام حس کن خدایا خجالت می کشم اسمت به زبون بیاروم و بگم من بنده این خدام خدایی که این همه خوبی کرده این همه بخشیده اما من...................
خدایا همه بد بختی ها و سختی ها و کاستی ها از خودم از نفس ضعیفم
خدایا کمکم کن کمکم کن بهترین تصمیم بگیرم بهترین کار را بکنم خدایا کمکم کن که دیگه بهت دروغ نگم خدایا فقط می تونم بگم شرمنده ام شرمنده به خاطر همه چیز همه چیزهای که نمیشه گفت و نوشت و فقط خودت می دونی خدایا شرمنده ام شرمنده
خدایا دستم خالی و مثل بچه ها فقط گریه می کنم خدایا خدایا این دفعه را هم ببخش فکرم باز کن کمکم کن
می خواهم در مورد خیلی چیزا بنویسم می خواهم یک برنامه واقعی واقعی برای زندگی ام بریزم و مرتب بیام اینجا و در موردشون بنویسم
یک برنامه در مورد خدا در مورد ترک واقعی گناه و تحمل بعضی چیزها
یک برنامه هم برای درس زندگی کار و.....
می ایم و می نویسم انقدر که فکرم جمع بشه این قدر به بطالت نگذره
از این گیجی منگی بیام بیرون
خدایا کمکم کن
آمین یا رب العالمین
همون حس همیشگی.....
طی این چند سال دوری و تنهایی و غربت همیشه فکر می کردم که مشکلات تموم میشند ان هنگام که من فقط تنها نباشم ان هنگام که دیگه تو غربت و دوری نباشم فکر می کردم با برگشتم همه چی تموم و حل میشه و تمام چیزهایی که ندارم به دست می اروم و به همه وعده و وعیدهایی بین خودم و خدا عمل می کنم فکر می کردم مانع تمام این بی ارادگی ها و ..... فقط همین تنهایی و غربت ....................
نمی دونم چند وقتی هست که دیگه از اظطراب از دوری و غربت و ترس و..... خبری نیست اصلا اما این حس کاهش چشمگیری نداشته ... من هنوز تنهام و این تنهایی یعنی تنهایی تو جمع و گاه به دنبال همون خلوت خودم می گردم دوست دارم بتونم لحظاتی دوباره با خودم خلوت کنم بشینم و کر کنم و تصمیم بگیرم بدون اینکه زیر نگاه کسی باشم و الان این لحظات دست داده و کسی پیشم نیست و تمرکز فکر و حواس دارم و می خواهم فکر کنم می خواهم تمام افکارم جمع کنم و تا جایی که امکان داره چکیده اش را اینجا بنویسم و این نوشتن این دوای درد پریشونی های من .......
نمی دونم این چند وقت هر چی قدر دلم خواسته گناه کردم نمی دونم با چه مجوزی ؟؟؟ با چه اجازه ای و با چه توجیه ای؟؟؟ هیچ توجیهی ندارم نمی دونم چرا گناه کردن داره برام اسون میشه؟؟؟ چرا به این فکر اجازه می دهم هر جا که خواست سیر کنه و طبع ان اعمال و رفتارم؟؟؟ نمی دونم نمی دونم؟؟؟ پس از ان روزهای خوب دعا و.... چه خبر؟؟؟؟؟؟ همه را از دست دادم همه را همه و همه همه را از دست دادم و من لیاقت نگه داری هیچی را ندارم هر چی که با زحمت به دست می اروم با گناه از دست می دهم و این احساس و حال من که در مقابل انبوه گناهان حساس و تحمل نمی کنه و خیلی زود احساس تنهایی می کنه احساس غربت و ناراحتی می کنه و تا چند قطره ای اشک نریزه ارام نمیشه و الان دارم این حس تخلیه می کنم دارم به چیزها و حالهایی که از دست دادم تاسف می خورم نمی دونم نمی دونم خیلی ناراحتم از دست خودم افکارم کارهام وو ضعیت موجود از دعاهایی که به اجابت نمی رسه و از گناهانی که مانع اجابت دعا است و از خودم که هنوز نتونستم ترک گناه کنم از این حس لعنتی تنهایی خسته ام خسته ام و پناهی جز خدا ندارم...............
و من نمی دونم با چه رویی اسم خدا را به زبون می اروم و ازش یاد می کنم خجالت میکشم و شرم..............
نمی دونم تمام صفحات ذهنم پر است از قولهایی که به خدا دادم و فقط مدت کوتاهی دووم داشت و بعد ان دوباره گناه دوباره گناه دوباره گناه........ همین
نمی دونم نمی دونم خیلی ناراحتم فقط فقط گریه تو ان لحظات ارامم می کنه و نمی دونم با چه رویی دوباره به خدا بگم به خدا بگم خدا جونم ببخسش و دو باره شتر دیدی ندیدی........ نمی دونم
یک مناجاتی است از صحیفه که می گه خدایا تو می بخشی در حالیکه علم به این داری که من دوباره مرتکب گناه میشوم .......... خدایا تو خیلی بزرگی............................
خدایا فقط می تونم بگم برای خودم برای نفسم متاسفم ناراحتم و دوری از تو بزرگترین دوری ها و تنهایی هاست و من هر کاری می کنم نمی تونم از این حس فرار کنم و سایه وحشتناک دوری از تو ارامم نمی گذاره مثل یک مریض سر گردون می مونم مثل کسی که یک گمشده داره نمی دونم ...............
خدایا دوست دارم با نگاه لطفت رحمتت و مهربانی اتن من بد و گناه کار را نگاه کنی خداسا دعاهام اجابت نمیشه نذرهام براورده نمیشه اما دیگه نمی خونمت که دعام اجابت کنی می خونمت برای اینکه ارام بشوم برای اینکه بفهمم ازم راضی ای برای اینکه فقط به ارامش برسم و این حسهای بد ازم دور بشه
خدایا قلبم دلم و ذهنم و روحم را از اثار زشت گناه پاک کن من ببخش و در کنارم باش تا دیگه احساس تنهایی نکنم
خدایا من با تمام بدی هام دوست دارم با تمانم زشتی هام می پرستمت و به ببخشتت چشم امید دارم خدایا ببخش
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می كردند:
شادی.غم.غرور.عشق
روزی خبر رسید كه به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت همه ساكنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترك كردنداما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند كردند چون او عاشق جزیره بودوقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت قایقی با شكوه جزیره را ترك می كرد خواست و به او گفت :آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ثروت گفت :نه! مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگرجایی برای تو وجود ندارد
پس عشق از غرور كه با یك كرجی زیبا راهی مكان امنی می شد كمك خواست ببرم غرور گفت:نه! چون تمام بدنت خیس و كثیف شده و قایق زیبای مرا كثیف خواهی كرد.
غم در نزدیكی عشق بود. عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم. غم با صدای حزن آلودگفت: من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اون آنقدر غرق شادی و هیجان بود كه حتی صدای عشق را هم نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود كه ناگهان صدای سالخورده گفت : بیا من تو را خواهم برد سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترك كرد. وقتی به خشكی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسی كه جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد! عشق آنقدر خوشحال بود كه حتی فراموش كرد نام پیر مرد را بپرسد !
عشق نزد علم كه مشغول مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید:آن پیرمرد كه بود؟علم پاسخ داد: زمان،عشق!؟
عشق با تعجب گفت: اما او چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است............
همه چیزتموم شد همه چیز همه چیز .......ان غار را هم به صاحب خونه پس دادیم و من برای همیشه از ان شهر از ان همه تنهایی نجات پیدا کردم و یک چندروزی میشه که برگشتم پیش خانواده ام دیگه دوران ترس و تنهایی و ... فعلا تموم شده نمی دونم یک مشکلی که تموم میشه انگاری مشکلات دیگه شروع میشه اما فعلا مغزم درگیرش نمی کنم فکر نمی کنم می خواهم کمی به ارامش برسم طعم خوش با خانواده بودن امنیت رفاه و اسایش داشتن را حس کنم و چه قدر نعمتهای بزرگی خانواده خوب و سلامتی امنیت و اسایش نعمتهایی که تا ازت گرفته نشن و ازش دور نباشی طعم خوشش را درک نمی کنی این روزها حال خوبی به خاطر این شرایط دارم و خدا را به خاطرش شکر می کنم...........
هر چند که گاها احساس می کنم حریم تنهایی خودم و خلوت و سکوتم از دست دادم هر چند که درگیریها و دغدغه های زیادی الان تو سرم می گذره و برنام درستی برای ادمه کارم هنوز نریختم و مضطرب و نگرانم و........نمی دونم فقط این می دونم که از ان غار از ان همهغربت و تنهایی و فشار و همسایه های عجیب و غریب راحت شدم شبها سرم با ارامش می گذارم و می خوابم و ۱۰۰ بار تا صبح از خواب نمی پرم دیگه گاه و بی گاه گریه نمی کنم هر چند که ریه های من همه از سر تنایی و فشار و... نبود و همه ناراحتی و غصه ام هم این نبود و نیست اما الان فقط شرایط بهتری دارم و همین فعلا راضی ام می کنه نمی دونم افکار پیچیده و زیادی تو این مغزم می گذره که فعلا ه هیچ کدومش فکر نمی کنم تا ببینم بعد چی میشه و.......
بر "او" توكل نما (نمل/79)
* آن گاه كه نوميدي بر جانت پنجه افكنده و رها نمي شوي
به "او "اميدوار باش(زمر/53)
* آن گاه كه دوست داري كسي همواره به يادت باشد
به ياد"او" باش كه او همواره به ياد تو ست (بقره/152)
* آن گاه كه دوست داري به آرزويت برسي
به درگاه "او "دعاكن تا اجابت نمايد(غافر/60)
* آن گاه كه روحت تشنه نيايش و راز و نياز است
آهسته "او"را بخوان (اعراف/55)
* آن گاه كه سرمست زندگاني دنيا ومغرور به آن شدي
به ياد قيامت باش(فاطر/5)
* آن گاه كه دوست داري با "او "هم سخن شوي
نماز را به يادش بخوان(طه/14)
* آن گاه كه شيطان همواره در پي وسوسه توست
به "او "پناه ببر(مومنون/97)
* آن گاه كه لغزش ها روحت را آزرده ساخت
در توبه به روي تو باز است (قصص/67)
خسته شدم خسته شدم خسته شدم از تنهایی از بی ارادگی از سکوت ار ظلمت گناه و از این غار.......
خدایا خسته ام در مونده ام و جز تو پناه و چاره ای ندارم خدایا ... درکم کن نگاهم کم و ببخش ببخش از تمام گناهانی که فقط خودت می دونی و میبینی از تمام گناهانی که انها را به واسطه لطفت پوشوندی و رسوام نکردی ببخش از تمام خلف وعده هام خدایا بیاو این گناهان این چند وقت را نادیدبگیر و شتر دیدی ندیدی...... خدایا باور کن دیگه دست خودم نیست نمی فهمم ......... اصلا حال خوشی ندارم اشفته ام اعصابم داغون نمیفهمم چی کار می کنم و ...... خدایا تو رو جون هر کی دوست داری دیگه بس دیگه بس تو را خدا دیگه یس خدایا اشکام میبینی که چه طور می ریزه تنهایی هام میبینی و درک می کنی خدایا خدایا خدایا تو که بی رحم نبودی .... خدایا خدایا خدایا خدای دوست داشتنی من .... خدایا واقعا خسته ام واقعا اشفته ام مضطزب و افسرده ام خدایا نمی کشم اصلا نمیکشم.........خدایا اخه روزی چند نویت گریه کنم ؟ دیگه طاقت ندارم خسته اممممممم
خیلی سعی کردم که این چند روز به این موضوع زیاد فکر نکنم اما انگار امشب نشد نشد که به یاد خیلی چیزها نیفتم و نشد که به یاد انها اشک نریزم امسال روز مادر کیلومترها از مادرم دور بودم و فقط تونستم زنگ بزنم و دورادور بهشون تبریک بگم دلم خیلی یکهویی باز تنگ شد دلم برای مامانم اینقدر تنگ که .......... برای مادری که پا به پای گریه هام گریه کرده پا به پای مریضی هام غصه خورده و.... مامانی که ازم دور اما انگار داره باهام از نزدیک زندگی می کنه از همین راه خیلی دور تمام ساعتهای امتحانم را می دونه و دقیقا بعد امتحان زنگ می زنه که چه خبر؟؟؟؟ هیچی از یادش نمی ره همه اش و همه اش به یادم به یاد من و دغدغه هام و خیلی چیزهای دیگه
همیشه روز مادر به یاد چند تا بچه همسایون می افتم ان قدیمها ..... تو همسایگیمون چند تا بچه بودن که تو سن کم هم مادر و هم پدر را از دست داده بودن روز مادر و روز پدر برای انها یاد اور بدترین غمها بود حتی مادر بزرگ و پدر بزرگ هم نداشتن خیلی تنها بودن و همیشه می شد موج غم را تو چشمای معصومشون دید چشم هایی که همیشه دنبال محبت بود ............ ان موقع ها ان هاخیلی خانه ما می امدند حالا دیگه ازشون خبری ندارم .................. اما امشب تو غمهای خودم و تنهایی ام خیلی زیاد یاد انها کردم اتفاقا یک دخترشون هم سن من بود ان موقع ها خیلی دوست داشت که مامانم بغلش کنه و ....................
نمی دونم تو همه احساس ها و عواطفی که خدا گذاشته این حس مادری انگار یک چیز دیگه است و مادر انگار یک موجود دیگه است و من چه قدر دوست دارم این حس را تجربه کنم و یک مادر خوب باشم و چه قدر خوب که کاری کنیم که از دستمون راضی باشن که هیچ دعای به دعای مادر نمی رسه و هیچ محبتی مثل محبت مادر عاشقانه و بی طمع نیست
